ساقی و مطرب و می جمله مهياست؛ولی

                          عيش بی يار مهيا نشود ؛يار کجاست؟!

 

 

http://clips.zendehrood.com/ShowClip.aspx?ClipID=1091

/ 3 نظر / 6 بازدید
ممل دیوونه

هالا من بی وفا شدم وقت نمیکنم بهت سر بزنم تو چرا نمیای طرفهای دیوونه خونه اگه اشتباها خواستی بیای طرفهای دیوونه خونه و هنوز ایمیلهای زورکی دیوونه خونه برات نمیاد ایمیلتو بذار تا واست نامه های زورکی بفرستیم بازم میگم دیوونه باشی و سر هال ......... ممل دیوونه

ممل دیوونه

همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود ! بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد. صدای ناله ای بلند شد . عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت: حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

ممل دیوونه

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيم ،مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه! همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد. اصالت به ميان ابرها رفت و هوس به مرکززمين به راه افتاد دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت! طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....! اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست. ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام....