هشت توصیه ی دوستانهی یک آدم افسرده
۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه اگه خنگ باشی تو وقت معلمو.
۲) دنبال پول دویدن بی فایده است چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.
۳) عاشق شدن بیفایده است چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.
۴) ازدواج کردن بی فایده است چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.
۵) بچه دار شدن بی فایده است چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد که بقیه از دستش به عذابن.
۶) پیک نیک رفتن بی فایده است چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که موقع برگشتن غصه میخوری.
۷) رفاقت با دیگران بی فایده است چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که نمیخوای دنبالت باشن.
۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن.
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ٩:٢٥ ق.ظ روز سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
دنیا را بغل گرفتیم گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد
خوابمان برد بیدار شدیم دیدیم آبستن تمام
دردها یش شده ایم
اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی
مفرط گرفته اند
**دیگر گوسفند نمیدرند**
به نی چوپان دل میسپارند و گریه میکنند.
میدانی ... !؟
به رویت نیاوردم ... !
از همان زمانی که جای " تو " به " من "
گفتی : " شما " فهمیدم پای " او " در میان
است
اجازه ... !
اشک سه حرف ندارد ... ، اشک خیلی
حرف دارد
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن
زمان ها که :
پدر تنها قهرمان بود .
عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه
میشد
بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر
بــود ...
بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های
خودم بودند .
تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.
تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم
بـود
و معنای خداحافـظ، تا فردا بود.
این روزها به جای" شرافت" از انسان ها
فقط" شر" و " آفت" می بینی
راســــــتی،دروغ گـــــفتن را نیــــــــز، خـــــــــوب یاد گـــرفتــه ام...!
"حــــال مـــن خـــــــوب اســت" ...
خــــــوبِ خـــــــوب
میدونی"بهشت" کجاست ؟
یه فضـای ِ چند وجب در چند وجب !
بین ِ بازوهای ِ کسی که دوسـتش داری.
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ۱۱:٠۳ ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
یک داستان زیبا
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم. یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند.
چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم، وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛ مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است، در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد، و همزمان میاندیشید: «این اروپاییها عجب خُلهایی هستند!»
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ٩:۳۸ ق.ظ روز سهشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
برتولت برشت نویسنده معروف المانی ضد فاشیست
قاضی: اسم؟
برشت: شما خودتون می دونین
قاضی: میدونیم اما شما
خودت باید بگی.
برشت: خب. من رو به خاطر
برتولت برشت بودن محاکمه
میکنین. دیگه چرا باید اسمم
رو بگم؟
قاضی: با این حال باید اسمتون
رو بگین. اسم؟
برشت: من که گفتم. برشت
هستم.
قاضی: ازدواج کرده اید؟
برشت : بعله
قاضی: با چه کسی؟
برشت: با یک زن.
خنده حضار در دادگاه
قاضی: شما دادگاه رو مسخره
میکنید؟
برشت: نه این طور نیست.
قاضی: پس چرا میگویید با
یک زن ازدواج کردهاید؟
برشت: چون واقعا با یک زن
ازدواج کردهام!
قاضی: کسی را دیدهاید با یک
مرد ازدواج کند؟
برشت: بعله!
قاضی: چه کسی؟
برشت: همسر من. او با یک
مرد ازدواج کرده است
" شاد بودن هنر است و شاد کردن هنری والاتر"
|
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ۱٢:۱۸ ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
بزرگترین مصیبت برای یک انسان این است که
نه سواد کافی برای حرف زدن داشتهباشدنه شعور لازم برای
خاموش ماندن
(ژان دلابرویه)
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ۱٢:۱٦ ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
زن
سینههای برجسته نیست
موی مش کرده
ابروی برداشته
لبانِ قرمز نیست
زن
لباسِ سفید
... شب با شکوه عروسی
بوی خوشِ قرمه سبزی
هوسِ شبهای جمعه
قرارهایِ تاریکی ، کوچه پشتی، تویِ یک ماشین نیست
زن
خون ریزی
کمر دردِ ماهانه
پوکی استخوان
یک زنِ پا بماه
حال تهوع
استفراغ
دردهای زایمان
مادر بچهها نیست
زن عصایِ روزهای پیری
پرستار ، وقتِ مریضی
رفیقِ پای منقل
مزه بیار عرق دورههای دوستانه نیست
زن
وجود دارد
روح دارد
قدرت
جسارت
پا به پای یک مرد ، زور دارد
عشق
اشک
نیاز
محبت
یک دنیا آرزو دارد
زن ... همیشه ... همه جا ... حضور دارد
و اگر تمام اینها یادت رفت
تنها یک چیز را به خاطر داشته باش
که هنوز هیچ مردی پیدا نشده
که بخواهد در ایران
جایِ یک زن باشد
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ۱٢:٤٦ ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
همیشه افرادی هستند که ترا می آزارند. با این حال همواره به دیگران
اعتماد کن و فقط مواظب باش که به کسی که ترا آزرده دوباره اعتماد نکنی
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ۱٢:٤٤ ب.ظ روز شنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها :
|
|
| |
مفهوم خانواده
با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم اووه ! معذرت میخوام … من هم معذرت میخوام. دقت نکردم … ما خیلی مؤدب بودیم، من و اون غریبه
خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم؛ اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم ؟! کمی بعد از آنروز، در یک غروب
غمگین مشغول پختن شام بودم. دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد اما همینکه برگشتم به او خوردم و تقریبا انداختمش ولی بدون کمترین توجهی
با اخم به او گفتم: "اه ! ازسرراه برو کنار" قلب کوچکش شکست و رفت ! اصلا نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم ... وقتی توی رختخوابم بیدار بودم
صدای آرام خدا در درونم گفت: وقتی با یک غریبه برخورد میکنی، آداب معمول را رعایت میکنی اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار میکنی !
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی. آنها گلهایی هستند که او برایت آورده بود. خودش آنها را چیده. صورتی و زرد و
آبی ... او تنها به این خاطر آرام ایستاده بود که سورپرایزت بکنه هرگز اشکهایی که چشمهای کوچیکشو پر کرده بود ندیدی در این لحظه بود که
احساس حقارت کردم و بی امان اشکهایم سرازیر شدند. آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم ... بیدار شو کوچولو، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟
گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم. نمی بایست اونجور سرت داد می کشیدم دخترم گفت : اشکالی نداره مامان چون من به
هر حال دوستت دارم مامان من هم دوستت دارم دخترم و گلها رو هم دوست دارم مخصوصا آبیه رو ... کوچولوی من ادامه داد : اونا رو کنار درخت
پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگل هستن. میدونستم دوستشون داری، مخصوصا آبیه رو ... آیا میدانید که اگر فردا بمیرید شرکت یا
موسسه ای که در آن کار میکنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشین جدیدی می آورد؟ اما خانواده ای که به جا میگذارید تا آخر عمر
فقدان شما را احساس خواهد کرد؟ و به این فکر کنید که ما خود را عجیب وقف کار میکنیم و به خانواده مان آنطور که باید اهمیت نمی دهیم!
چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !
اینطور فکر نمی کنی؟!
به راستی کلمه "خانواده" یعنی چه ؟
|
|
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ٩:٤٢ ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :
افراد خوشبخت هیچوقت نگران نیستند که آیا زندگی بر "وفق مراد" هست یا نه! بلکه
حتی برای چیزهای هر چند کوچکی که پیام آور خوشبختی است ارزش قائلند.
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ۱:۱۳ ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :
شعری زیبا از استاد
شفیعی کدکنی
طفلی به نام شادی دیریست گمشده ست
باچشمهای روشن براق
باگیسویی بلند به بالای آرزو
هرکس ازاونشانی دارد
ماراکندخبر
این هم نشان ما
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
نویسنده :
بهارو نسیم ; ساعت ٢:٠٤ ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها :