اگه زنها دنیا رو می‌گردوندن هیچ جنگی وجود نداشت !


فقط چندتا کشور لوس بودن که باهم قهر بودن و از هم غیبت میکردن و با هم حرف

نمیزدن..

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


 

همیشه به من میگن
مثل بچه ی آدم رفتار کن!
من نمیدونم مثل هابیل باشم یا قابیل؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :


واقعا چرا درباره دینمون این قدرکم میدانیم؟؟؟؟؟

بچه : مامان بزرگ این چه کتابیه تو چند ماهه داری میخونی و تموم نمیشه
مامان بزرگ : این قرآنه عزیزم ، تموم شده من هی دوباره میخونمش
بچه : کی امتحانشو دارین؟
مامان بزرگ : با لبخند ، چند سال دیگه عزیزم
بچه : فهمیدنش خیلی سخته؟
... مامان بزرگ : نه
بچه : پس چرا اینقدر هی دوباره میخونیش؟
مامان بزرگ : آخه من قصه هاشو خیلی دوست دارم
بچه : مامان بزرگ مگه قصه ها رو از شما امتحان میگیرن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم این کتاب خداست و من باهاش دعا میکنم
بچه : مامان بزرگ تو با کتاب قصه دعا میکنی؟
مامان بزرگ : عزیزم این قصه های کتاب خداست
بچه : مامان بزرگ کتاب خدا یعنی چی؟
مامان بزرگ : یعنی کتابی که خدا حرف هاشو به پیغمبرخودش میگه که به ما بگه
بچه : چرا خدا خودش به ما نمیگه؟
مامان بزرگ : خدا که حرف نمیزنه عزیزم
بچه : پس چیجوری با پیغمبر خودش حرف میزنه ؟
مامان بزرگ : با اونم حرف نمیزنه بهش وحی میفرسته
بچه : وحی چیه مامان بزرگ؟
مامان بزرگ : دستورهای خداست که با یک فرشته ای به پیغمبرش میگه
بچه : فرشته مگه حرف میزنه؟
مامان بزرگ : آره اما فقط با پیغمبر خدا
بچه : منم میتونم پیغمبر بشم؟
مامان بزرگ : نه
بچه : چرا؟
مامان بزرگ : آخه خدا پیغمبر ها رو از اول خودش انتخاب میکنه
بچه : اونا مگه با ما فرق دارن؟
مامان بزرگ : نه عزیزم
بچه : اگه فرق ندارن پس چرا خدا منو انتخاب نمیکنه؟
مامان بزرگ : آخه دیگه خدا پیغمبر انتخاب نمیکنه ، همه حرفاشو گفته
بچه : آها پس دیگه خدا قصه بهتری بلد نیست بگه
مامان بزرگ : با لبخند ، نه عزیزم این بهترین قصه هاش بوده دیگه
بچه : مامان بزرگ میشه من کتاب رو ببینم
مامان بزرگ : آره عزیزم اما تو دستهات کثیفه و گناه داره ، خودم نشونت میدم
بچه : مامان بزرگ اینکه داستانهاش عکس نداره
مامان بزرگ : با لبخند ، نه نداره عزیزم
بچه : مامان بزرگ این چرا اینجوری نوشته
مامان بزرگ : این به زبون عربی نوشته عزیزم
بچه : مامان بزرگ مگه تو عربی بلدی؟
مامان بزرگ بعد از چند ثانیه سکوت : نه عزیزم
بچه : آها پس تازه فهمیدم چرا اینقدر میخونیش


مامان بزرگ : سکوت....

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


 

شاد بودن تنها انتقامی­است که می­توان از

زندگی گرفت.

 

 

ارنستو چه­گوارا

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ دی ۱۳٩٠
تگ ها :


 

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آذر ۱۳٩٠
تگ ها :


 

با تو قدم زدن را دوست دارم......بجای خانه جاده ای برات خواهم ساخت....

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


 

عاشق ترین مرد دنیا.............حضرت آدم است...که بهشت رابه یک لبخند حوا فروخت...قلب

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


 

وقتی تبر به جنگل آمد ، درختان فریاد زدند

وگفتند :
 

    نگاه کنید دسته اش از جنس ماست !!

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


 

وقتی ارزش ها عوض می شوند، عوضی ها

 

                   با ارزش می شوند!

  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳٩٠
تگ ها :


 

نیمروز بود کشاورز و خانواده اش برای نهار خود را آماده می کردند ...

یکی از فرزندان گفت در کنار رودخانه هزاران سرباز اردو زده اند چادری

سفید رنگ هم در آنجا بود که فکر می کنم پادشاه ایران در میان آنان باشد ...

سه پسر از میان هفت فرزند او بلند شدند به پدر رو کردند و گفتند زمان

مناسبی است که ما را به خدمت ارتش ایران زمین درآوری ، پدر از این

کار آنان ناراضی بود اما به خاطر خواست پیگیر آنها پذیرفت و به

همراهشان به سوی اردو رفت .

دو جنگاور در کنار درختی ایستاده بودند که با دیدنپدر و سه پسرش پیش آمدند...

جنگاوری رشید که سیمایی مردانه داشت پرسید چرا به سپاه ایران

نزدیک می شوید ؟!

پدر گفت فرزندانم می خواهند همچون شما سرباز ایران شوند .

جنگاور گفت تا کنون چه می کردند ؟!

پدر گفت همراه من کشاورزی می کنند .

جنگاور نگاهی به سیمای سه برادر افکند و گفت : اگر آنان همراه ما به

جنگ بیایند زمین های کشاورزیت را می توانی اداره کنی؟

پیرمرد گفت : آنگاه قسمتی از زمین ها همچون گذشته برهوت خواهد شد .

جنگاور گفت : دشمن کشور ما تنها سپاه آشور نیست دشمن بزرگتری

که مردم ما را به رنج و نابودی می افکند گرسنگی است کارزار شما

بسیاردشوارتر از جنگ در میدانهای نبرد است .

آنگاه روی برگرداند و گفت : مردم ما تنها پیروزی نمی خواهند آنها باید

شکم کودکانشان را سیر کنند ... و از آنها دور شد .

جنگاور دیگری که ایستاده بود به آنها گفت سخن پادشاه ایران فرورتیش

را بگوش بگیرید و کشاورزی کنید . و سپس او هم از پدر و سه برادر دور شد .

فرزند بزرگ رو به پدر پیرش کرد و گفت : پدر بی مهری های ما را ببخش

تا پایان زندگی سربازان تو خواهیم بود...

ارد بزرگ خردمند برجسته کشورمان می گوید : فرمانروایان همواره سه

کار مهم در برابر مردم دارند :

نخست : امنیت

دوم : آزادی

و سوم : نان   


  
نویسنده : بهارو نسیم ; ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٠
تگ ها :